خانه / مقالات / داستانهای کوتاه موفقیت / داستان انگیزشی باور محدود کننده

داستان انگیزشی باور محدود کننده

داستان انگیزشی باورهای محدود کننده
باورهای محدود کننده

باور محدود کننده
هشت ساله بودم که در یک میهمانی شبانه برای اولین بار با پیدیه ای سرخ رنگ به نام “خرمالو ”  آشنا شدم .
میزبان با لبخندی ملیح خرمالو تعارف کرد و من هم بدون درنگ خرمالو را شکافته و چشیدم . متأسفانه خرمالوی مذکور بی نهایت گس بود و تا چند ساعت احساس می کردم گونه هایم در حال تجزیه شدن هستند .
از آن روز به بعد در نظر من هر کس که خرمالو می خورد فردی ” مازوخیسمی ” و هر کس که خرمالو تعارف می کرد شخصی ” سادیسمی ” قلمداد می شد .
و بدین شکل تجربه تلخ اولین کام از خرمالو باعث شد که من چهل سال این میوه گرد سرخ رنگ را به صورت یک طرفه تحریم کنم .
یا اصرار فراوان همسرم ، دیوار تحریم خرمالو ترک برداشت و من هم در چهل و هفت سالگی به خرمالو یک فرصت تازه دادم ! خرمالو هم از این فرصت به نحو احسن استفاده کرد و چنان مزه ای را تجربه کردم که مجبور شدم خرمالو را از لیست سیاه بیرون آورده و ایشان را پس از لیمو ترش و توت فرنگی در صدر میوه های محبوبم بنشانم .
نکته :
یک تجربه تلخ در هشت سالگی ، باعث شد که چهل سال از همه خرمالوها متنفر باشم . اولین تجربه های کودکی ، شالوده ما را می شازند .

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *